نگرانم ! ولی چه باید کرد
عشق ، دلواپسی نمی فهمد
درد من ، خط ِ میخی است عزیز
درد من را کسی نمی فهمد !
بغض کردن میان خندیدن
تکیه دادن به کوه ِ نامرئی
خسته ام از ضوابط عُــرفی
خسته ام از روابط شــرعی
هیچ کس ، هیچ کس نمی داند
به نگاهت چه عادتی دارم
هیچ فرقی نمی کند دیگر
ــ اینکه با تو چه نسبتی دارم ــ
تف به هرچه اصــول ، هرچه فـُـروع
تف به هرچه ثواب ، هرچه گـــُـناه
توی تاریک خانه ی دنیا
عقل جن ّ است و عشق بسم الله !!
« چشم هایت نگاه خیسم را
مثل ِ برق سه فاز میگیرد »
تو برایم جرقه ای وقتی
خانه را بوی گاز می گیرد !
زیر آتش فشان ِ جنگ تو
یخ ِ هر چیز آب خواهد شد
مثل یک سرزمین ِ بی سرباز
همه چیزم خراب خواهد شد ...
تو مرا زجر می دهی عشقم
مــازوخیسمی که دوستش دارم
من به اشغال تو درآمده ام
ــ صهیونیسمی که دوستش دارم ! ــ
یاسر قنبرلو
...روزگاری که دیر نیست ولی از آن خیلی دورم احساس بی سروسامانی وجودم را فراگرفت ، راه نجات را در خواندن و دانستن دیدم،پس خواندم و خواندم و خواندم،دانستم و دانستم و دانستم.اینک که ازپس کتابها و دانستهایم سر بر میکنم میبینم که باز سر گردان سرگردان سرگردانم.اما این سرگردانی با آن سرگردانی تفاوتی دارد در حد تفاوت دانه فلفل و خال مه رویان...مخلص کلام علت نامگذاری وبلاگ این بود.