خوابیده ام با گریه هایم پشت این گوشی
خوابیده ام با گریه هایــم پشت این گوشی
کابوس من، رویـای تو، یک بی هم آغـوشی
خـوابیده ام از درد بیـداری و تنــــهـایـــــــــــی
از این همه شب، فکر، حسرت، مرگ، خاموشی
از «دوستت دارم ولی...» هایی کـه می گفتی
قولی که یادت هســت و عمــداً می فراموشی
از چشـــم های گـربه ات با گـریــه افتـادم
حالا به این ســوراخ تنهــاییـم می موشی!
وقتــــی تمــام مـردم ایـن شــهـر روباهند
چشــم تو سـگ دارد ولی در خـواب خرگوشی
خوابیـــده ای آرام در آغـــــــوش تنهــــــاییـت
میلرزم از سرمای آن چشمی که می پوشی
(مهیار ارجمندراد)
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:5 توسط خودم
|
...روزگاری که دیر نیست ولی از آن خیلی دورم احساس بی سروسامانی وجودم را فراگرفت ، راه نجات را در خواندن و دانستن دیدم،پس خواندم و خواندم و خواندم،دانستم و دانستم و دانستم.اینک که ازپس کتابها و دانستهایم سر بر میکنم میبینم که باز سر گردان سرگردان سرگردانم.اما این سرگردانی با آن سرگردانی تفاوتی دارد در حد تفاوت دانه فلفل و خال مه رویان...مخلص کلام علت نامگذاری وبلاگ این بود.