برای دخترم
| شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت | روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت | |
| گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود | بار بربست و به گردش نرسیدیم وبرفت | |
| بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم | وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم وبرفت | |
| عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد | دیدی آخر که چنین عشوه خریدیموبرفت | |
| شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن | در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت | |
| همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم | کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت |
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:1 توسط خودم
|
...روزگاری که دیر نیست ولی از آن خیلی دورم احساس بی سروسامانی وجودم را فراگرفت ، راه نجات را در خواندن و دانستن دیدم،پس خواندم و خواندم و خواندم،دانستم و دانستم و دانستم.اینک که ازپس کتابها و دانستهایم سر بر میکنم میبینم که باز سر گردان سرگردان سرگردانم.اما این سرگردانی با آن سرگردانی تفاوتی دارد در حد تفاوت دانه فلفل و خال مه رویان...مخلص کلام علت نامگذاری وبلاگ این بود.