به سینه می زندم سر،دلی که کرده هوایت
به سینه می زندم سر،دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوا کرشمه های صدایت
نه یوسفم،نه سیاوش،به نفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست!تاب وسوسه هایت
ترا زجرگه ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت
تو،سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی کنم اگر ای دوست!سهل و زود،رهایت
گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دستهای عقده گشایت
به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت
"دلم گرفته برایت"زبان ساده ی عشق است
سلیس و ساده بگویم:دلم گرفته برایت!!!
زنده یاد حسین منزوی
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ ساعت 23:24 توسط خودم
|
...روزگاری که دیر نیست ولی از آن خیلی دورم احساس بی سروسامانی وجودم را فراگرفت ، راه نجات را در خواندن و دانستن دیدم،پس خواندم و خواندم و خواندم،دانستم و دانستم و دانستم.اینک که ازپس کتابها و دانستهایم سر بر میکنم میبینم که باز سر گردان سرگردان سرگردانم.اما این سرگردانی با آن سرگردانی تفاوتی دارد در حد تفاوت دانه فلفل و خال مه رویان...مخلص کلام علت نامگذاری وبلاگ این بود.