نهایی از تمام فضا می ریخت

که چشم هات آمد و مهمان شد

رفتی... و در نبودن چشمانت

تنهایی ام شبیه به زندان شد!



کوهم! و این رسالت یک کوه است

که خاک کوی اهل نظر باشد!

خندیدن تو «بار امانت» بود

کوه دلم شکست... و ویران شد



میخواستم که بگذرم از عشقت

از چیدن تو، میوه ی ممنوعه!

تو! چشم تو! تمام وجود تو!

یکهو بهشت یکسره شیطان شد



میخواستم قدم زده باشم با دستت که آسمان به حسودی زد

آبی ترین هوای «دو تا» بودن

لج کرد و شهر مقصد طوفان شد



با چشم های میشی قاجاری

با خنده ی بهاری تکراری

موهای سخت مشکی تبریزیت

از من گذشت... قسمت تهران شد