چشم هات آمد و مهمان شد
نهایی از تمام فضا می ریخت
که چشم هات آمد و مهمان شد
رفتی... و در نبودن چشمانت
تنهایی ام شبیه به زندان شد!
کوهم! و این رسالت یک کوه است
که خاک کوی اهل نظر باشد!
خندیدن تو «بار امانت» بود
کوه دلم شکست... و ویران شد
میخواستم که بگذرم از عشقت
از چیدن تو، میوه ی ممنوعه!
تو! چشم تو! تمام وجود تو!
یکهو بهشت یکسره شیطان شد
میخواستم قدم زده باشم با دستت که آسمان به حسودی زد
آبی ترین هوای «دو تا» بودن
لج کرد و شهر مقصد طوفان شد
با چشم های میشی قاجاری
با خنده ی بهاری تکراری
موهای سخت مشکی تبریزیت
از من گذشت... قسمت تهران شد
که چشم هات آمد و مهمان شد
رفتی... و در نبودن چشمانت
تنهایی ام شبیه به زندان شد!
کوهم! و این رسالت یک کوه است
که خاک کوی اهل نظر باشد!
خندیدن تو «بار امانت» بود
کوه دلم شکست... و ویران شد
میخواستم که بگذرم از عشقت
از چیدن تو، میوه ی ممنوعه!
تو! چشم تو! تمام وجود تو!
یکهو بهشت یکسره شیطان شد
میخواستم قدم زده باشم با دستت که آسمان به حسودی زد
آبی ترین هوای «دو تا» بودن
لج کرد و شهر مقصد طوفان شد
با چشم های میشی قاجاری
با خنده ی بهاری تکراری
موهای سخت مشکی تبریزیت
از من گذشت... قسمت تهران شد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت 23:15 توسط خودم
|
...روزگاری که دیر نیست ولی از آن خیلی دورم احساس بی سروسامانی وجودم را فراگرفت ، راه نجات را در خواندن و دانستن دیدم،پس خواندم و خواندم و خواندم،دانستم و دانستم و دانستم.اینک که ازپس کتابها و دانستهایم سر بر میکنم میبینم که باز سر گردان سرگردان سرگردانم.اما این سرگردانی با آن سرگردانی تفاوتی دارد در حد تفاوت دانه فلفل و خال مه رویان...مخلص کلام علت نامگذاری وبلاگ این بود.