به مناسبت سالگرد سفر بی باز گشتش
دلم برای تو تنگ می شود مادر
برای وصف قافیه لنگ می شود مادر
بریدم از عالم و آدم , از این بختم
انگار قلب ثانیه سنگ می شود مادر
سپرده ام که مرا خاک کنند اینجا
که باخیال تو همرنگ می شود مادر
چه خاطره هایی به یاد دارم منصدای تو که آهنگ می شودمادر
نشسته ام که بگویی دوباره قصه ی نودلم برای قصه تنگ می شود مادر
هوای دیدن تو کرده ام... نمی آیی؟؟
برای گریه سنگ قبر شانه می شودمادر.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ ساعت 8:50 توسط خودم
|
...روزگاری که دیر نیست ولی از آن خیلی دورم احساس بی سروسامانی وجودم را فراگرفت ، راه نجات را در خواندن و دانستن دیدم،پس خواندم و خواندم و خواندم،دانستم و دانستم و دانستم.اینک که ازپس کتابها و دانستهایم سر بر میکنم میبینم که باز سر گردان سرگردان سرگردانم.اما این سرگردانی با آن سرگردانی تفاوتی دارد در حد تفاوت دانه فلفل و خال مه رویان...مخلص کلام علت نامگذاری وبلاگ این بود.