مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
نوایی نوایی نوایی نوایی همه باوفایند تو گل بی وفایی
غمت در نهانخانه دل نشیند بنازی که لیلی به محمل نشین
به دنبال محمل سبکتر قدم زن مبادا غباری به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
به پا گر خلد خار آسان بر آرم چه سازم به خاری که بر دل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند
خوشا کاروانی که شب را ه طی کرد دم صبح اول به منزل نشیند
نوایی نوایی نوایی نوایی آی نوایی نوایی همه باوفایند تو گل بی وفایی
الهی برافتد نشان جدایی جوانی بگذرد تو قدرش ندانی
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 10:42 توسط خودم
|
...روزگاری که دیر نیست ولی از آن خیلی دورم احساس بی سروسامانی وجودم را فراگرفت ، راه نجات را در خواندن و دانستن دیدم،پس خواندم و خواندم و خواندم،دانستم و دانستم و دانستم.اینک که ازپس کتابها و دانستهایم سر بر میکنم میبینم که باز سر گردان سرگردان سرگردانم.اما این سرگردانی با آن سرگردانی تفاوتی دارد در حد تفاوت دانه فلفل و خال مه رویان...مخلص کلام علت نامگذاری وبلاگ این بود.