بهار خزان زده شعر فروغ
سلام همون طوری که قول داده بودم مطلبی رو راجع به بهار خزان زده شعر فروغ براتون میزارم(برگرفته از روزنامه اعتماد نویسنده
ليلا پوركريمي )
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار \ ديگر شكوفه كرد درختي كه كاشتم \ دختر شنيد و گفت : چه حاصل از اين بهار\ اي بس بهارها كه بهاري نداشتم ... (دختر و بهار؛اسير)
سخن گفتن درباره بهار، از فروغ ، شاعري كه واژه هاي «شب و تاريكي » بيشترين بسامد را در سروده هايش دارا هستند، شايد توقع نابجايي باشد. البته نمي توان گفت كه وي در مجموعه اشعارش نسبت به بهار و تجديد حيات طبيعت بي توجه بوده است ، اما به جرات مي توان گفت كه «فروغ فرخزاد» به سبب شرايط و اتفاق هاي زندگي اش (به خدا غنچه شادي بودم \ دست عشق آمد و از شاخم چيد) كه نمود عيني آن در اشعار بهاري اش نيز بخوبي مشهود است .
دل گمراه من چه خواهد كرد\ با بهاري كه مي رسد از راه \ يا نيازي كه رنگ مي گيرد\ در تن شاخه هاي خشك و سياه (جنون : عصيان )
و اين غم بزرگ ، وقتي كه شاعر با حسرت ، خاطرات دوران كودكي اش را مرور مي كند، بيشتر خودنمايي مي كند:
آن روزها رفتند\ آن روزهاي عيد\ آن انتظار آفتاب و گل \ آن رعشه هاي عطر\ در اجتماع ساكت و محبوب نرگس هاي صحرايي \ كه شهر را در آخرين صبح زمستاني \ ديدار مي كردند... \ آن روزها رفتند\ و دختري كه گونه هايش را \ با برگ هاي شمعداني رنگ مي زد، آه \ اكنون زني تنهاست (آن روزها، تولدي ديگر)
فروغ ، وقتي از سرسبزي بهار مي گويد، شور و نشاط را به خواننده هديه نمي كند، بلكه با «ياسي كه از صبوري روحش وسيع تر شده بود» او را با درد بزرگ خود همراه مي سازد:
نمي توانستم ، ديگر نمي توانستم \ صداي پايم از انكار راه بر مي خاست \ و ياسم از صبوري روحم وسيع تر شده بود \ و آن بهار و آن وهم سبز رنگ \ كه بر دريچه گذر داشت ، با دلم مي گفت \ نگاه كن \ تو هيچ گاه پيش نرفتي \ تو فرورفتي (وهم سبز؛ تولدي ديگر)
و اينچنين است كه «زني تنها» در آستانه فصلي سرد، در شعرهايش كه عمدتا در تنهايي سروده شده ، تمايلي عجيب به سوي پاييز پيدا مي كند:
كاش چون پاييز بودم \ كاش چون پاييز، خاموش و ملال انگيز بودم \ برگ هاي آرزوهايم ، يكايك زرد مي شد\ آفتاب ديدگانم سرد مي شد... (اندوه پرست ؛ ديوار)
با خواندن اشعار فروغ ، اين تصور در ذهن خواننده شكل مي گيرد كه شاعر، حتي زماني كه احساس شادماني به او دست مي داد و ميل به سرودن شعري شاد دارد، به ناگاه گذشته غم انگيز خود را به خاطر آورده ، در شعرش منعكس مي كند:
تنهاتر از يك برگ \ با بار شادي هاي مهجورم \ در آب هاي سبز تابستان \ آرام مي رانم \ تا سرزمين مرگ \ تا ساحل غم هاي پاييزي (در آب هاي سبز تابستان ؛ تولدي ديگر)
البته فقط به كارگيري مطلق نام پاييز نيست كه در شعرهاي فروغ ، تصويري پاييزگونه را مي سازد، بلكه وي در توصيفات و تشبيهات خود نيز بطور عمده از اين فصل سود جسته است و فضايي را كه تصوير نموده ، همخواني بيشتري با پاييز دارد. به عبارت ديگر، فروغ . پاييز و خصوصيات آن را به صورت «مشبه به » در تركيبات خود نياورده ، بلكه اين فضاي شعري اوست كه حس و حال اين فصل را به خواننده منتقل مي كند:
تمام شب ، آنجا\ از شاخه هاي خشك سياه \ غمي فرو مي ريخت (ميان تاريكي ؛ تولدي ديگر)
چون نهالي سست مي لرزد\ روحم از سرماي تنهايي \ مي خزد در ظلمت قلبم \ وحشت دنياي تنهايي (اندوه تنهايي ؛ ديوار)
در كوچه باد مي آيد\ كلاغ هاي منفرد انزوا \ در باغ هاي پير كسالت مي چرخند (ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد)
البته واضح است فروغ نيز به بهار، رويش ، سبز شدن و بارور شدن معتقد بوده و هر از چندگاهي ، از پشت غبار چشمان پاييزي اش ، نگاهي به اين عروس فصل ها داشته است . اميد به تولدي ديگر، در آخرين مجموعه اشعارش (ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد) نمود بيشتري پيدا مي كند و اين موضوع بيانگر آن است كه اگر مرگ امان مي داد، فروغ فرخزاد، با ذهن بيدار و قلب تبدارش ، بهار را عاشقانه در آغوش مي كشيد:
دست هايم را در باغچه مي كارم \ سبز خواهم شد، مي دانم ، مي دانم ، مي دانم \ و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام \ تخم خواهند گذاشت (تولدي ديگر)
... و سال ديگر، وقتي بهار \ با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود \ و در تنش فوران مي كنند \ فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار \ شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار (ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد)
از «كتاب لحظه »
اشاره يي به حضور بهار و پاييز در شعر فروغ فرخزاد
سخن گفتن درباره بهار، از فروغ ، شاعري كه واژه هاي «شب و تاريكي » بيشترين بسامد را در سروده هايش دارا هستند، شايد توقع نابجايي باشد. البته نمي توان گفت كه وي در مجموعه اشعارش نسبت به بهار و تجديد حيات طبيعت بي توجه بوده است ، اما به جرات مي توان گفت كه «فروغ فرخزاد» به سبب شرايط و اتفاق هاي زندگي اش (به خدا غنچه شادي بودم \ دست عشق آمد و از شاخم چيد) كه نمود عيني آن در اشعار بهاري اش نيز بخوبي مشهود است .
دل گمراه من چه خواهد كرد\ با بهاري كه مي رسد از راه \ يا نيازي كه رنگ مي گيرد\ در تن شاخه هاي خشك و سياه (جنون : عصيان )
و اين غم بزرگ ، وقتي كه شاعر با حسرت ، خاطرات دوران كودكي اش را مرور مي كند، بيشتر خودنمايي مي كند:
آن روزها رفتند\ آن روزهاي عيد\ آن انتظار آفتاب و گل \ آن رعشه هاي عطر\ در اجتماع ساكت و محبوب نرگس هاي صحرايي \ كه شهر را در آخرين صبح زمستاني \ ديدار مي كردند... \ آن روزها رفتند\ و دختري كه گونه هايش را \ با برگ هاي شمعداني رنگ مي زد، آه \ اكنون زني تنهاست (آن روزها، تولدي ديگر)
فروغ ، وقتي از سرسبزي بهار مي گويد، شور و نشاط را به خواننده هديه نمي كند، بلكه با «ياسي كه از صبوري روحش وسيع تر شده بود» او را با درد بزرگ خود همراه مي سازد:
نمي توانستم ، ديگر نمي توانستم \ صداي پايم از انكار راه بر مي خاست \ و ياسم از صبوري روحم وسيع تر شده بود \ و آن بهار و آن وهم سبز رنگ \ كه بر دريچه گذر داشت ، با دلم مي گفت \ نگاه كن \ تو هيچ گاه پيش نرفتي \ تو فرورفتي (وهم سبز؛ تولدي ديگر)
و اينچنين است كه «زني تنها» در آستانه فصلي سرد، در شعرهايش كه عمدتا در تنهايي سروده شده ، تمايلي عجيب به سوي پاييز پيدا مي كند:
كاش چون پاييز بودم \ كاش چون پاييز، خاموش و ملال انگيز بودم \ برگ هاي آرزوهايم ، يكايك زرد مي شد\ آفتاب ديدگانم سرد مي شد... (اندوه پرست ؛ ديوار)
با خواندن اشعار فروغ ، اين تصور در ذهن خواننده شكل مي گيرد كه شاعر، حتي زماني كه احساس شادماني به او دست مي داد و ميل به سرودن شعري شاد دارد، به ناگاه گذشته غم انگيز خود را به خاطر آورده ، در شعرش منعكس مي كند:
تنهاتر از يك برگ \ با بار شادي هاي مهجورم \ در آب هاي سبز تابستان \ آرام مي رانم \ تا سرزمين مرگ \ تا ساحل غم هاي پاييزي (در آب هاي سبز تابستان ؛ تولدي ديگر)
البته فقط به كارگيري مطلق نام پاييز نيست كه در شعرهاي فروغ ، تصويري پاييزگونه را مي سازد، بلكه وي در توصيفات و تشبيهات خود نيز بطور عمده از اين فصل سود جسته است و فضايي را كه تصوير نموده ، همخواني بيشتري با پاييز دارد. به عبارت ديگر، فروغ . پاييز و خصوصيات آن را به صورت «مشبه به » در تركيبات خود نياورده ، بلكه اين فضاي شعري اوست كه حس و حال اين فصل را به خواننده منتقل مي كند:
تمام شب ، آنجا\ از شاخه هاي خشك سياه \ غمي فرو مي ريخت (ميان تاريكي ؛ تولدي ديگر)
چون نهالي سست مي لرزد\ روحم از سرماي تنهايي \ مي خزد در ظلمت قلبم \ وحشت دنياي تنهايي (اندوه تنهايي ؛ ديوار)
در كوچه باد مي آيد\ كلاغ هاي منفرد انزوا \ در باغ هاي پير كسالت مي چرخند (ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد)
البته واضح است فروغ نيز به بهار، رويش ، سبز شدن و بارور شدن معتقد بوده و هر از چندگاهي ، از پشت غبار چشمان پاييزي اش ، نگاهي به اين عروس فصل ها داشته است . اميد به تولدي ديگر، در آخرين مجموعه اشعارش (ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد) نمود بيشتري پيدا مي كند و اين موضوع بيانگر آن است كه اگر مرگ امان مي داد، فروغ فرخزاد، با ذهن بيدار و قلب تبدارش ، بهار را عاشقانه در آغوش مي كشيد:
دست هايم را در باغچه مي كارم \ سبز خواهم شد، مي دانم ، مي دانم ، مي دانم \ و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام \ تخم خواهند گذاشت (تولدي ديگر)
... و سال ديگر، وقتي بهار \ با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود \ و در تنش فوران مي كنند \ فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار \ شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار (ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد)
از «كتاب لحظه »
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 16:0 توسط خودم
|
...روزگاری که دیر نیست ولی از آن خیلی دورم احساس بی سروسامانی وجودم را فراگرفت ، راه نجات را در خواندن و دانستن دیدم،پس خواندم و خواندم و خواندم،دانستم و دانستم و دانستم.اینک که ازپس کتابها و دانستهایم سر بر میکنم میبینم که باز سر گردان سرگردان سرگردانم.اما این سرگردانی با آن سرگردانی تفاوتی دارد در حد تفاوت دانه فلفل و خال مه رویان...مخلص کلام علت نامگذاری وبلاگ این بود.