دواتا شعر براتون میزارم امیدوارم لذت ببرید![]()
کولی
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید
شعر دوم از شاعر خوب کرمانشاهی آقای بابک دولتی
شاعران با ماه او را دیده بودند
در بخار ِ آه او را دیده بودند
گاه حرف ِ دیگران مشتی خیال است
لحظه ای کوتاه او را دیده بودند
عاقبت یک روز مسخ ِ کوچه ها شد
چشم ها ناگاه او را دیده بودند
چشم ها چون بادهای بی تفاوت
مثل مشتی کاه او را دیده بودند
پا به پای ساعت ِ دیوار بد شد
با زنی گمراه او را دیده بودند
ابرها دیدند شکل گرگ بوده ست
در کنار چاه او را دیده بودند
آهوان گفتند از او بیم دارند
پیش ِ یک روباه او را دیده بودند
او گرفتار ِ جنون ِ صرعیان شد
در تبی جانکاه او را دیده بودند
سایه ها گفتند با خود حرف می زد
سایه ها در راه او را دیده بودند
بابک دولتی

