تبليغاتX
قصه بی سرو سامانی من

قصه بی سرو سامانی من

دل نوشتهای سرگردان

سلام انقدر دوستان بزل عنایت داشتن که مجبور شدم قبل از رسیدن عکس عروسیم به روز بشم!

دواتا شعر براتون میزارم امیدوارم لذت ببرید

کولی

 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

 

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

 

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

 

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

 

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

 

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی  فهــمید

 

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

 

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

 

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

 

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

شعر دوم از شاعر خوب کرمانشاهی آقای بابک دولتی

شاعران با ماه او را دیده بودند

در بخار ِ آه او را دیده بودند

 

گاه حرف ِ دیگران مشتی خیال است

لحظه ای کوتاه او را دیده بودند

 

عاقبت یک روز مسخ ِ کوچه ها شد

چشم ها ناگاه او را دیده بودند

 

چشم ها چون بادهای بی تفاوت

مثل مشتی کاه او را دیده بودند

 

پا به پای ساعت ِ دیوار بد شد

با زنی گمراه او را دیده بودند

 

ابرها دیدند شکل گرگ بوده ست

در کنار چاه او را دیده بودند

 

آهوان گفتند از او بیم دارند

پیش ِ یک روباه او را دیده بودند

 

او گرفتار ِ جنون ِ صرعیان شد

در تبی جانکاه او را دیده بودند

 

سایه ها گفتند با خود حرف می زد

سایه ها در راه او را دیده بودند

 

                                                   بابک دولتی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:18  توسط خودم  | 

سلام خدمت شما دوستان عزیز تمام اونهایی که در کامنتهای خصوصی منو زن ذلیل خطاب کردن بدونن که اینجور نیست فقط عکسای عروسیم آماده نشده و در گیر پا گشا هستم بزودی میام . همتونو دوست دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:42  توسط خودم  | 

سلام به همه شما که جاتون توی عروسیم خالی بود . نگید بی وفابود یا زن ذلیل بود عروسی کرده رفته پی کارش نه منتظرم عکسای عروسیم آماده بشه براتون بزارم کیف کنید .تازه میخوام شرح کاملی از روز عروسیم رو براتون بنویسم حتما از خنده روده بر میشید وقتی به یاده روز عروسیم میفتم احساس میکنم عروسی مستر بین بوده کلی خوش گذشته فعلا بای باید برم بچم روگازه الان ته میگیره
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:35  توسط خودم  | 

میروم جایز نیست

من رفتم

دوستان عزیزم سلام

امشب آخرین باریه که مجردی پست میزارم و میرم معلوم نیست کی برگردم .امشب خیلی دلم تنگه چون دارم خونه ای رو که تمام خاطرات منو در خودش داره رو جامیزارم. بعد از پانزده سال این روزها دارم مرگ مادرم و نبودنش رو باور میکنم انگار دوباره اونو از دست دادم خیلی سخت دل کندن از عادتهام وقتی فکرشو میکنم که دیگه شاهد چهار فصل رنگین حیاط خونه پدریم نیسم غصم میگیره .دیگه شاهد به بار نشستن درختهای تاک خونمون و درخت گردو و انارو خرمالوی دوست داشتنیش نیستم دیگه گریه امونمو بریده نمی تونم بنویسم

من رفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:1  توسط خودم  | 

سلام این آدرس وبلاگ داداش کوچیکمه بهش  سر بزنید خوشحال میشه آخه تازه شروع کرده

http://moinman.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:17  توسط خودم  | 

چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود

 ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

سلام،اند احوالات ازدواجم میخوام براتون چند سطری بنویسم و بنا به در خواست تعداد زیادی از دوستان که در کامنتهای خصوصی از بنده خواسته بودن که اونهارو در جریان کامل برنامه عروسیم بزارم مقداری از برنامه هام رو هم اعلام میکنم تا دوستای عزیز از فضولی شدید آسیب نبینن

ابتدا چند سطر اند احوالات ازدواج،

از اونجایی که من آدم منحصر به فردی هستم(البته این اعتقاد دوستان ونزدیکانه) پس شرایط منحصر به فرد و ویژه ای، هم برام بوجود میاد، هم خودم برای خودم به وجود میارم ،در این چند وقته که بازار انتخابات ریاست جمهوری داغ بود منم در محیط کارم سرم خیلی شلوغ بود آخه من یک شرکت تبلیغاتی دارم این شلوغی هم بخاطر انتخابات ریاست جمهوری بود هم بخاطر انتخابات میان دوره ای شورای شهر کرمانشاه وهم اینکه چون شرکت ما یک شرکت شناخته شد است مشتری های عادیمونم زیاده،اینو داشته باشید،بابام هم یک ماه پیش چشمشو عمل کرده وخونه مونده به اضافی اینکه دیابت هم داره حالا توی این هاگیر واگیر پاشم سوخته و من سه شیفته باید ازش پرستاری کنم .تا اینجا چطور بود ؟حال فعلا مونده،از طرف دیگه امتحانهای دانشگاهمم هم زمان شروع شد،

تمام این مسائل یک طرف باید یکه و تنها تدارک یک عروسی مفصل رو هم ببینم چون همه فامیلها و برادرهام سنندج هستن ومن مجبورم تنها همه کارهامو انجام بدم ،تازه اینکه چیزی نیست خانومم توی فامیلشون به سخت گیر بودن در خرید وانتخاب معروف و منه بیچاره تمام مغازه های کرمانشاه رو 10 الی 12 بار گشتم تا بلاخره یه دل راضی یه دل ناراضی خریدهاشو انجام داده،حالامونده، اسبابکشی و جهیزیه برون به خونه جدید هم یک قصه مفصل داره که اون رو به عهده خودتون میزارم که تصورش بکنید فقط اینو بگم که دیسک کمر گرفتم . از اونجایی که من آدم مغروری هستم و همیشه خودمو لارج نشون میدم هیچکس از من نپرید آقا اوضاع مالیت چطوره کمی کسری نداری  ومنم بخاطر اینکه کم نیارم اگه جایی هم کسری داشتم دو برابر خرج کردم که کسی نفهمه.......

تا اینجا اون چند سطر،از اینجا به بعد برنامه ها

عروسی به صورت مخطلط انجام میشه .چون فامیلهای کردی رقص وفارسی رقصمون برابر هستن مجبور شدم دوتا ارکستر رو دعوت کنم ،مراسم به صورت عقد و عروسی برگذار میشه به صرف شیرینی وشام بعد از اتمام عروسی در باغ قراره بریم یه جای باصفا با پخش ماشین یک مقداری از قرهای باقی مونده در کمرو هم اونجا خای کنیم .راستی به احتمال 99 درصد اولین سفر من وخانومم دو هفته بعد از عروسیمون باشه به مقصد قله سبلان و یک برنامه سه روزه رو همراه گروه رهنوردان توی این قله زیبا داشته باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:18  توسط خودم  | 

همون طوری که تا حالا متوجه شدید عروسیم نزدیکه.تمام مراحل ازدواجم از خواستگاری تا حالا آبستن حوادث گوناگونی بوده که اینجا مجال یاد آوریشون نیست ولی یک مسله راجع به تاریخ عروسیم وجود داره که میخوام براتون بنویسم به خاطر همین مجبورم فلاش بک بزنم به سال ۷۳......

  در تقویم زندگی هرکس روزهایی وجود دارد که رنگ بخصوصی را بخود گرفته، مثل روز تولد خود شخص یا عزیزانش ،روز مادر، روز ازدواج ویا روز وفات کسی که تکیه گاه  بوده.

یکی از روزهای تیرماه ۷۳ سالروز کوچ غریبانه مادرم بود هنوز لحظه ای رو که پدرم من وسه تا برادر دیگم رو صدا کرد تا روی سکوی غسال خانه مرده شور خانه آخرین بار مادرم رو ببینیم و از اون برای همیشه خدا حافظی کنیم رو بخاطر دارم .اون روز باوجود اینکه سن وسالی نداشتم یک آن احساس کردم که بزرگ شدم تا قادر باشم بار مصیبت واردرو تحمل کنم .اون روزها مادر همه ما چهارتا برادر مرد ولی فقط من بودم که بی مادر شدم چون برادرهام بزرگ بودن وبنا به موقعیتهای شغلیشون توی خانه نبودن تا این بی مادری رو احساس کنن. من ماندم و پدر واین درد مشترک مارو از حالت پدر و فرزندی خارج کرد و باهم دوستهای نزدیکی شدیم.من هنوز مرگ مادرم رو باور نکردم.

وحالا همون روز در تیرماه سال ۸۸ قرار روز ازدواجم باشه همون روزی که دست تقدیر یک فرشته رو از زندگیم برد قرار یک فرشته دیگرو بهم هدیه کنه حالا هرچقدر به ذهنم فشار میارم نمیدونم روز ۲۵ تیرماه از این ببعد چه رنگیه ؟

یک شعری رو توی روزهایی که منتظر مادرم بودم  حوالی سال ۷۸ گفتم که در آخر مطلبم براتون مینویسم اگه ایراد ساختاری داره ببخشید اون موقعه تازه کار بودم.

پدر از جنس سحر

مادر از طایفه باران بود

مادرم خواند سفر

وسفر کرد از این محنت گاه

پدرم گفت بمان

وخودش ماند در این گوشه غمگین تنها

تا که دستان نوازشگر تقدیر به موهاش زند رنگ سپید

و من اکنون تنها

چشم خود دوختم در خم این کوچه که شاید مادر

باز گردد ز سفر 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:1  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:41  توسط خودم  | 

 

سلام به دوستای عزیز،قبل از هرچیز باید شمارو از یک کشمکش درونی مطلع کنم توی این یک ماه خیلی دوست داشتم که توی وبلاگم راجع به مسائل سیاسی روز مطلب بنویسم ولی هربار که مطلبی رو مینوشتم تا روی وبلاگم ارسال کنم این شعر سهراب سپهری به یادم میو مد(من قطاری دیدم که سیاست میبرد وچه خالی میرفت) و به من نهیب میزد که این کارو انجام ندم منم بلافاصله مطلب رو دیلیت میکردم این کشمکش تا همین دیروز هم وجود داشت ولی امروز خیلی خوشحالم که وبلاگم به سیاست آلوده نشد

  برای این پست یک شعر انتخاب کردم که شبیه به زندگی همه ماست .

در این شعر درختی توصیف میشود در چند قدمی بهار آن بهاری که همیشه انسانها احساس میکنند در چند قدمیش قرار دارن وناگهان اره حوادث آنهارا از بهار شدن دور میکند لاجرم در کامیون سرنوشت می افتیم ودر مسیر سخت برش خوردن وپیچ و تابدرا شدن پیش می رویم اینجاست که افکار وذهنیات ما شروع به پیش بینی آینده میکنند. اینکه پنجره ای باشد و همیشه بدون پلک زدن چشم انتظار باشد، گاهی در خیالات خود حاضر میشود صندلی باشد که وزن مصیبتهارا تحمل کند تا اینکه همچون چوبه دار باعث مصیبت باشد ویا چون چوبه مزار شاهد مصیبت .به هر حال پایان قصه درخت ما نه آن بهار رویائیست ونه آن پایان شوم چوبه دار شدن پایانی زیبا (برای یکه زن آوازه خوان سه تار شدن)

درخت منتظر ساعت بهار شدن

 

و غرق ثانيه هاي شكوفه بار شدن

 

درخت، دست به جيب ايستاده آخر فصل

 

كنار جاده ، در انديشه ي سوار شدن

 

درخت منتظر چيست ؟ گاري پاييز؟

 

و يا مسافر گردونه ي بهار شدن ؟

 

و او شبيه به يك كارمند غمگين است

 

درست لحظه ي از كار بركنار شدن

 

گرفته زير بغل ، برگه هاي باطله را

 

به فكر ارّه شدن ، سوختن ، غبار شدن

 

درخت ، ديد به خوابش كه پنجره شده است

 

ولي ملول شد از فكر پر غبار شدن

 

و گفت پنجرگي .... آه دوره ي سختي ست

 

بدون ِ پلك زدن ، چشم انتظار شدن

 

و دوست داشت يك صندلي شود مثلاً

 

و جاي دار شدن ، چوبه مزار شدن

 

درخت،ارّه شد و توي كاميون افتاد

 

فقط يكي دو قدم مانده تا بهار شدن

 

و سر در آورد از كارگاه نجاري

 

پس از بريده شدن ، خيس و تابدار شدن

 

ولي درخت ندانست قسمتش اين بود 

 

برايِ يك زن ِ آوازه خوان ، سه تار شدن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:29  توسط خودم  | 

هنر مندان از آن رو مورد احترام و توجه بوده اند که چشمانشان دریچه ای است که دیگران می توانند از پس آن دنیارا زیباتر ببینند .در شعری که برای این پست انتخاب کرده ام شاعر با نگاهی زیبا وروحی حساس مارا با دنیایی آشنا میکند که وقت کشی و روز مرگی را قتل میداند او بی اعتنایی خود را به روییدن زنبق جرم تلقی میکند و خوردن گیلاس و کندن شکوفه های بهاری را بر خود نمی بخشد .در نگاه او کارد میوه خوری همچون دشنه ای مینماید.

او اعتراف به همدستی در چیدن سیب از باغ حیات آباد و چیدن پونه از جالیز فلفل میکند ودر اوج لطافت روح زیباترین قسمت شعر را می سراید و میگوید که دستهای کودکش را که می خواسته کتاب را از بالا تاقچه بر دارد از رسیدن به کتاب باز داشته کاری که شاید ما بی اعتنا هروز انجام میدهیم تا مبادا افتادن کتاب موجب آسیب کودک شود ولی روح شاعر از این حرکت آسیب میبیند.او از اینکه نتوانسته معنای عشق را برای زنی ره گذر بگوید نیز ناراحت است اما سر انجام در پاسگاه این روح لطیف را به جرم دیوانگی با لگد بیرون می اندازن.

بيجه


 


من متهم هستم، پليس اما نمي داند
من قاتل اين وقت ها، اين لحظه ها
- اين روشني هاي لب ايوان
من قاتل اين برگ هاي نورس تن شسته در باران
من قاتل اين دوستان هستم.
وقتي بهار آمد
من دشنه دستم بود، پشت در كمين كردم
رُز بود، گيلاس و شكوفه
انبوهي از حيرت كنار من
من چه بدي ها با تن آن نازنين كردم
-
من خوشه هايي از اقاقي را گلوبند "صفيه" دختر همسايه مان كردم
او را عروس كوچه هاي كودكي هايم گمان كردم
هر جا كه مي روييد يك زنبق
بي اعتنا بودم
حتي تمي دانم كجا بودم
-
پنجاهمين سال است كه مي بينم اين گونه
اين شمعداني هاي قرمز را كنار حوض
هر روز مثل روزهاي قبل
حس مي كنم تعويق هاي مرگ را –
                                                   - خميازه هاي عصرگاهي را
اين زندگي ساده‌ي خواهي نخواهي را
-
من متهم هستم، پليس اما نمي داند
من پيش از اين هم بارها گفتم
در چيدن يك سيب از باغ حيات آباد
در چيدن يك پونه از جاليز فلفل ها
در غارت باغ شكوفه در شمال دره‌ي پونك
همدست بودم.
با من قصوري بود
من دور كردم دست هاي دخترم را از رسيدن به كتابي
                                                                             كه لب رف بود
اين اعتراف اول من نيست
يك بار هم يك زن كنار ايستگاه تاكسي
پرسيد: "آقا عشق يعني چه؟!"
من شانه هايم را به مفهوم نمي دانم تكان دادم
يك بار هم هنگام تفتيش عقايد زبر لب گفتم:
من چتر مي خواهم، هواي منطقه ابري است
آنها ولي
از پاسگاه انداختندم با لگد بيرون


 


                                                                                حسن فرازمند

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 0:49  توسط خودم  |