تبليغاتX
قصه بی سرو سامانی من

قصه بی سرو سامانی من

دل نوشتهای سرگردان

من هنوزم نفس ميكشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:56  توسط خودم  | 

من هنوز زندم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:5  توسط خودم  | 

از راهي دور

از راهي دور




ديده ام سوي ديار تو و در كف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راز نهاني
دشت تف كرده و بر خويش نديده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده اي گم شده در دامن ظلمت
خالي از ضربه پاهاي سواران
تو به كس مهر نبندي مگر آن دم
كه ز خود رفته در آغوش تو باشد
ليك چون حلقه بازو بگشايي
نيك دانم كه فراموش تو باشد
كيست آن كس كه ترا برق نگاهش
مي كشد سوخته لب در خم راهي ؟
يا در آن خلوت جادويي خامش
دستش افروخته فانوس گناهي
تو به من دل نسپردي كه چو آتش
پيكرت را زعطش سوخته بودم
من كه در مكتب رويايي زهره
رسم افسونگري آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود كه دلدار تو باشم
واي بر من كه ندانستم از اول
روزي آيد كه دل آزار تو باشم
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي نه پيامي نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
ز آنكه ديگر تو نه آني تو نه آني

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 9:10  توسط خودم  | 

.............

 وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود
 بی طاقت از زمین و زمان سیر می شود
 زل می زنم به شیشه ی ساعت بدون پلک
انگار پای عقربه زنجیر می شود
 اشکم به روی نامه و پاکت نمی چکد
 گویی کویر دیده و تبخیر می شود
 در لابه لای لرزش حیران سایه ها
بد جور رنج فاصله تفسیر می شود
در گیرو دار کشمکش آب و نان شب
 ابراز عشق باعث تحقیر می شود
 من اشک می شوم و تو هم آه می شوی
 با اشک و آه خانه نفس گیر می شود
 ای بی خبر- از این شب پر التهاب من
وقتی که مرگ یک شبه تقدیر می شود
 من می روم و زیر لحد خاک می خورم
 بی شک برای بوسه کمی دیر می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 9:1  توسط خودم  | 

به مناسبت سالگرد سفر بی باز گشتش

دلم برای تو تنگ می شود مادر

برای وصف قافیه لنگ می شود مادر

بریدم از عالم و آدم , از این بختم

انگار قلب ثانیه سنگ می شود مادر

سپرده ام که مرا خاک کنند اینجا

که باخیال تو همرنگ می شود مادر

چه خاطره هایی به یاد دارم من

صدای تو که آهنگ می شودمادر

نشسته ام که بگویی دوباره قصه ی نو

دلم برای قصه تنگ می شود مادر

هوای دیدن تو کرده ام... نمی آیی؟؟

برای گریه سنگ قبر شانه می شودمادر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 8:50  توسط خودم  | 

.............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 8:34  توسط خودم  | 

پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟



شهر هرت جایی است که رنگ های رنگین کمان مکروه اند و رنگ سیاه مستحب
 
- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر   رو می شناسن.
- شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
..
- شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشین ها راحت تر برانند. - شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند. - شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند. 
 
- شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد... - شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد. - شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن.
 
- شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن.
- شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه...
-
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم  ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ........... را آباد میکنیم..
 
- شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.
 
- شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی. - شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است. - شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....
- شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.
- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن.. - شهر هرت جایی است كه هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی كاری ازدستت برنمیاد. 
 
- شهر هرت جایی است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده....
 
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
 
-  شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!!!!!!!!!
 
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
 
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
 
شهر هرت جایی است كه ............ . 

 
  خدایا این شهر چقدر به نظرماآشناست
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:48  توسط خودم  | 

بهارینه

بهار میرسد ز راه دل من است در خزان

میان دیدگان من غمی نشسته جاودان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 9:15  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 8:23  توسط خودم  | 

بازی

سلام

امروز برای شرکت در آزمون کارشناسی ارشد ثبت نام کردم.

حالا می خوام یه بازی راه بندازم شما پیشبینی کنید که قبول میشم یانه بعد به دوستانی که درست پیش بینی کنن به قید قرعه جایزه میدم (قسمت آخرش زیا جدی نیست)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 13:55  توسط خودم  |